تبليغاتX
می فروش -
زمانه کاسب دکان می فروشم کرد...

 

خورشيد پشت پنجره پيدا نمی شود

 

بی خود نگرد! پنجره ها وا نمی شود!

 

با توست روی شعر و غزل، دل! گناهکار!

 

غم می شود، گناه که حاشا نمی شود

 

"ای سيب غلط زنان در ميان رود"

 

از دل شکايتی به تو آيا نمی شود؟

 

هر کار خواست کرد دلم، من ولی سکوت

 

حالا ولی سکوت؟!... دريغا! نمی شود

 

هر شب که توبه کرد همان شب گناه کرد

 

فردا بدون توبه که فردا نمی شود

 

هر کس که يک کرشمه نشان داد، خام شد

 

در يک زمين که چند خدا، جا نمی شود

 

يوسف که نيستی که زليخا بخواهدت

 

هر کس به خواستن که زليخا نمی شود!

 

او از تو سيب خواست تو ديگر چرا؟ چرا؟

 

آدم که خام خواهش حوا نمی شود

 

اين شعر، اين غزل، نه! به دردم نمی خورد

 

قلبی که عاشق است، مداوا نمی شود!

 


*با عرض سلام و عذر خواهی از اینکه چند روزی نیستم.انشا الله فردا عازم مشهد هستم

و شب عید مبعث دعا گوی همه شما عزیزان در کنار بارگاه حضرت خواهم بود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 11:54  توسط حسین منتظری |